سيد محمد باقر برقعى

369

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كاش اى كاش مىشد قطره‌اى باران ببارد * بر كوچه‌هاى شهرمان ، ايمان ببارد تا كى حضور صورتك‌هاى فرنگى * تا كى ميان قلب‌ها ، ديوار سنگى اينجا سر هر كوچه ايمان مىفروشند * ايمان خود را بهر يك نان مىفروشند اينجا كسى باور ندارد بىكسى را * آرى خدا را لحظهء دلواپسى را اينجا كبوتر لانه‌اش را مىفروشد * مردى زنش را ، خانه‌اش را مىفروشد دردا نمىفهميم باران اهل درياست * ردّ ريا در كوچه‌هاى شهر پيداست مولا پريم از انجماد بىتو بودن * مبهوت و حيران بين بودن يا نبودن خورشيد بايد كوهى از قلب يخى را * دلهاى سنگى ، چشمهاى برزخى را يادت هست آخرين دفعهء باز آمدنم يادت هست ؟ * بوى باروت و غبار بدنم يادت هست ؟ روزى از كوچه به تو دست تكان مىدادم * دست‌ها مانده از آن پيرهنم يادت هست ؟ وقتى از پنجره بر چشم تو مىخنديدم * حالت ساحل دريا شدنم يادت هست ؟ خاك انگشتر و تسبيح و پلاكى خونين * جاى خالى ترا در كفنم يادت هست ؟ آخرين دفعهء باز آمدنم يادت ماند * لحظهء سادهء پرپر شدنم يادت هست ؟